pedar

اون وقتایی که خییلی کوچیکتر بودیم و دنیامون اینقدرها بزرگ نبود ، هم شعاع دایره ی آدمای شناخته شده ی پیرامونمون کوچیکتر بود و هم سقف خواسته هامون با یه بلند شدن رو تک پا قابل لمس.
اسطوره ی زندگی مون از توی کتابای اساطیری و از میون رکورددارای المپیک و برنده های نخل طلایی و سیمرغ بلورین یا از لابلای فضای مجازی، سر بر نمیاورد.
اسطوره یککی بود اونم بابا
وقتی غروب خسسسسته و کوفته و با قدی که به زحمت باید راستش میکرد و زووووری باید خودش رو پای آب میرسوند تا دست و روشو بشوره، به خونه میرسید، هواسش به همممه چی بود، از توی خورجینش یه گل جیلم، یه بستهء شکیل گندم برای بلال، یه تیکه پنیر سفید نخل یا چهارتا پیله ی باقلا و…. در میاورد با شوووق پاکش می کرد، و میداد دستمون، می نشست و خوردنمون رو تماشا میکرد، بعد صورتی که گاها شاید هفته ها می شد که رنگ تیغ به خود ندیده بود رو به صورتمون نزدیک میکرد و…اونوقت داغی بوسه ی آتشینی که رگ و پی بدنمون رو حال میاورد و عشق رو توی دورافتاده ترین رگای تنمون جاری میکرد.
پدر سمبل تلاش، نماد عاطفه و مهر و الگووی کوشش بود.
توی روزگااری که پدر بودن خییلی مشقت و محنتش بیشتر از عصر ما بود، باباهای دیارمهری دغدغه تادیب بچه ها و اقتصاد خانواده رو داشتن ولی با ساده ترین وسایل و به دم دست ترین بهونه ها محبت و مهر پدری رو منتقل میکردن،
تقویم های اون روز روزی بنام پدر نداشت تا عکساشون بره پروفایل و استاتوسها اختصاص پیدا کنه به اونا، اکانت های شبکه های اجتماعی پر بشه از تصاویر نیمرخ و تمام قد پدر، و از صب تا عصر کارمون بشه کوبیدن لایک قشنگه ،به عشق پدر.

تمام ۳۶۵ روز سال روز پدر بود برای بچه ای که با پای پیاده و بعضا برهنه، میبایست هممه ی راه خونه تا مزرعه رو می دوید تا کیسه ی دوغ تازه رو به ناهار پدر برسونه،
هممه سال روز پدر بود برای مادری که صبح خروسخون از خواب پامیشد و آرد رو خمیر می کرد وبساط تش و چاله و خون و چووبه رو پهن می کرد تا نون تیری گرمه رو توی دستمال چاسی بابا بزاره
هممه روزای سال روز پدر بود برای دختری که توی سرما و گچَک میباست رخت چرکای بابا رو می شست و با احتیاط هم چنگ میزد که از محل پارگی هاش نخ کش نشه، یا توی گرمای تیر و مرداد زیر تیغ آفتاب، پابپای پدر پِهت و ناخونک و جیلم میکرد.
اینا تبریک روز پدر بود از طرف خانواده ای که قدردان مهر پدری بود که وجودش رو برای تامین معاش و گذران امور خانواده وقف کرده بود.
….
هممهء اینا رو گفتم تا به اینجا برسم که پدر دیارمهری اگر چه با اسب نمی اومد، گرچه توی دستش سبد سیب نبود، گرچه پینه هاای کهنهء کف دستش، نمیذاشت از لمس دستای کودک خردسالش لذت ببره،
ولی اسطوره بود،
تندیس مهر و عاطفه و عششق بود
شکوه ایثار و تلاش و کوشش بود
….
…و پدر بود
پدری از اهل آسمان
از جنس ملائک

پدران دیروز و امروز سرزمین مهربانی رووزتون مبارک
روح پدران آسمانی پرکشیده تا افلاک هم شااد.

سهراب فرخی/ اول اردیبهشت ۹۵

بهت و ناخونک: از مراحل داشت گیاه تنباکو که روزکاری از اصلی ترین محصولات کشاورزی این منطقه بوده است.

گچک: شبنم یخ بسته در زمستان

تکرار حروف در بعضی از کلمات عمدی بوده است.

اشتراک مطالب در: